گاهی دست میندازم و یک مشت از تو" از ناخودآگاهم میکشم بیرون و از هر زوایه نگاهش میکنم...یک حس لخت غریبی..سالهاست غریبی...چون من غریب توی تن خودم، البته نه اون موقع ها که اندروفینم زده بالا و کاملا یگانه با خودمم...یگانه با جهان هستی...
گاهی سردرگمم میکنی...نیستی و هستی...هستی و نیستی...انگار که از یه گوشه روحم یکهو میزنی بیرون...
اینروزها که مشغول کاریم نه آنچنان باب میل خودم، فرصت زیادی دارم راجع به فکر کردن به ناباب های وجودم...از اون مدیتیشن طورها هم گوش میکنم که مدام میگه ببین روحت با اونجایی که هستی یگانه ست یا نه؟!بعد میبینم نیست و نمیدونم اشکال از روح منه یا از اونجایی که هستم و یا درک سیستمی خودم که چه بسا اشتباه میکنه و اتفاقا جای خوبی هستم:)
سردرگمی اصل اساسی زندگیه و به گمونم ما آدم ها باید قدرش رو بدونیم...همین سردرگمیه که جهت ها رو برای ما روشن میکنه، مثل ستاره قطبی تو دل بیایون توی سیاهی یه شب دراز که خیال نداره صبح بشه...
برای من خواب ها پریشون و ناخودآگاه و خودآگاه شلوغ، به این معنیه که دارم تو مسیر جدیدی قرار میگیرم...به بد و خوب و چرتکه انداختن هاش کاری ندارم، سردرگمی مسیر جدیدی پیش روم میزاره و چه بسا تجربه های تلخ و شیرنی هم به همراهش میاره...
چند وقت پیش اسما ، برادرزاده بور قشنگم بهم میگفت عمه تو دختر کفشدوزکی هستی و الکی قایم میکنی، به نظرم خیلی قوی هستی! داشتم به تعریفش از قوی بودن فکر میکردم...به اینکه اونم تو ناخودآگاهش تا چه اندازه یه رویین تن بودن و قوی بودن علاقه داره و از این جهت چقدر شبیه منه و من چقدر تلاش کردم تا این بعد وجودم رو اصلاح کنم، چقدر تلاش گرفتم تا یاد بگیرم ضعیف بودن بد نیست...
انگار همونجا که زرتشت داشت به اسفندیار دونه های انار رو تعارف میکرد که رویین تنش بکنه، ما رو هم نشئه همون دونه ها و رویین تنی و این صحبت ها کرده...
و اینکه حالا به تعریف جدیدی رسیدم، تصور کن آدمی که آغوشش به طور کامل به روی چالش های زندگی باز باشه، سردرگمی ها رو بپذیره و بفهمه...رویین تن نیست به نظرت؟
یا این شعر مولانا که میگه: جمله بی قراریت کز طلب قرار توست طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت!
نگاه جالبی نیست به نظرت؟ من که نگاه واقع گرایانه تری از این فعلا به پُستم نخورده:)
هیچ اگر سایه پذیرد ، منم آن سایه هیچ