از خواب می پرم، برای یک لحظه  فاصله ی بین واقعیت و خوابی که دیده ام را گم می کنم، بدنم از سرمای خواب می لرزد، یادم می رود خانه ی شیخ هستم، بلند می شوم آب بخورم تا در را باز می کنم روسری یادم می افتد، دوباره بر می گردم و سرم می کنم، پذیرایی پر شده از عطر گل های شمعدانی، راست می گویند که در تاریکی و وقتی که حس بینایی آدم کمتر کار بکند حس بویاییش تقویت میشود چون من تمام شب و بعد از ظهر بو را تشخیص نداده بودم.

چشمم  به شیخ می افتد ، خدای من پیرمرد دارد چه می کند، سعی می کنم متوجه من نشود تا بیشتر ببینمش؛ نمی دانم شعر می خواند یا دعا یا قرآن، صدایش آهسته تر از آن است که متوجه شوم، همینطور که می خواند خم می شود و گل هایش را آب می دهد...چرا این وقت شب!؟؟

دلم از درد می ترکد، امشب چه شبی ست، دلم دارد می ترکد...

شیخ بر می گردد و نگاهم می کند:

_دخترم چرا بیدار شدین؟نکنه صدای من باعث شد بیدار بشید؟

با سرم نفی می کنم، عین یک بچه ی بی پناه می گویم :خواب بد دیده ام.

بلافاصله به آشپزخانه می رود ، لیوان آبی دستم می دهد:انشالله که خیره! نگران نباش دخترم همیشه که خواب بد، بد تعبیر نمیشه!!!!!!!!!!بغضم می ترکد:

_حاجی نگران مسعودم، نگرانم که دوباره بیماریش عود بکنه!تلخی اشک هایم قاطی آب لیوان می شود

_ خواب دیدم رفتیم کوه و مسعود یهو ازچشمم گم شد، انقدر دنبالش دویدم که پاهام زخم شد، هنوزم پاهام گز گز می کنن!رسیدم قبرستون و تا میتونستم دویدم ...قبر تنهایی رو دیدم که روش نوشته بود: راحله شریفی،راحلهشریفی همونی بود که چند روز پیش تو محله ی مسعود خودکشی کرده!فکر کردم شاید مسعود سر خاک اون باشه!ولی اونجا هم نبود....

ته دلم به این فکر می کنم حاجی از کجا بدونه راحله شریفی بچه محل مسعود خودکشی کرده...

_دخترم آروم باش، خواب آشفته دیدی!! علتش هم اینه که نگران از دست دادن مسعودی، واسه همین ترست رو تو خواب میبینی، چون وقتی بیداری اجازه نمیدی این ترست وارد ذهنت بشه و در نتیجه تو خواب یه همچین چیزایی میبینی...

حس می کنم باید با یکی حرف بزنم ، ولی اصلا نمیتوانم جلوی اشک هامو بگیرم از طرفی از شیخ هم خجالت می کشم...

چشمم به مسعود می افتد بی خبر از هر جا خوابیده، دلم برای معصومیتش می لرزد، اگر شیخ آنجا نبود حتما می رفتم و  سرم را روی سرش می گذاشتم  و های های گریه می کردم،

می دانم که فقط یک خواب دیده ام ولی یکهو تمام درد و رنجی که سعی کرده بودم ازش فرار کنم به سراغم آمده، از آینده ی موهومی که قرار است اتفاق بیفتد می ترسم،  از بیماری مسعود می ترسم و از ..

همین که کمی خودم را کنترل می کنم شیخ می گوید: توی زندگی یک حقایقی هست  که چاره ای جز مواجهه با اون رو نداریم، دخترم از ترس هات فرار نکن...تو چرا می ترسی؟؟ که مسعود رو از دست بدی!؟!

_این روزا احساس می کنم بیماریش رو به عوده، همین دیروز بود که فهمیدم چشماش خیلی ضعیف شدن!اگه قرار باشه اون این دنیا رو نبینه منم نمی خوام این دنیا رو ببینم..

حاج علی لبخند شیرینی می کند می گوید: آخه دخترجان  تو واسه اتفاقی که معلوم نیست بیفته یا نیفته خودت رو داری آزار میدی!؟؟ توکل کن...

_حاجی دعامون کنید ، من تحمل درد رنج مسعود رو ندارم، نمیتونم ببینم که..

مسعود غلتی می زند و بیدار می شود، تا مرا می بیند یکه میخورد!

_ساعت چنده ؟چرا بیدار شدی؟!

می نشینم بالای سرش ...قبل از اینکه من جوابش را بدهم شیخ با شیطنت می گوید: هیچی دخترم تو خواب دیده تو رو از دست داده !!!

مسعود رو به من می کند و می گوید: یعنی مرده بودم؟؟

_نه خدا نکنه!! چی داری می گی!!!

مسعود سرش را نزدیک گوشم می آورد: _

، پاشو برو بخواب عزیزم ، من خودم خیلی از این خواب ها می بینم ...آدم خیلی میترسه ولی فقط خوابن...همین! پاشو فردا قراره راه بیفتیم...

شیخ انگار کشفی کرده باشد، زل زده است به من و مسعود...

_مردو زن چون یک شوند آن یک تویی        چون که یک ها محو شد  ، آنک تویی

چه نگاه قشنگی دارد این پیرمرد...، خجالتم را با یک شوخی پنهان می کنم رو به مسعود می کنم:

_یعنی الان من توام ...تو منی؟؟؟

مسعود بلند بلند می خندد:

پاشو برو بخواب مسخره بازی در نیار..

این شعر شیخ به من مزه می کند، حس دلنشینی به من دست داده، از اینکه احساساتم را پیش شیخ نشان داده بودم خجالت می کشیدم ولی این شعرش به دلم تسکین می دهد که حاج علی خودش حال مرا می فهمد.

دلم می خواهد چیزی به حاجی بگویم:

_چقدر خوبه که شما به همه چیز انقدر زیبا نگاه می کنید!؟؟حافظه شعری خوبی هم دارید؟

لبخندی می زند و به تکان دادن سرش بسنده می کند.

نگاه مسعود را دنبال می کنم خیره شده به چهره ی شیخ، انگار بخواهد چیزی بگوید ...ولی حرفش را قورت می دهد..

سکوت مسعود وشیخ باعث می شود حس کنم باید به اتاق خواب بروم..سرم را روی بالش که می گذارم زندگی ام مثل یک صحنه فیلم جلوی چشمم می آید ... شده ام همان احساساتی 25 ساله دو سال پیش...خاطراتم یک یه یک یادم می افتد،... یادش بخیر! هیچ وقت شک نکرده ام که دیدارم با مسعود چیزی جز مشیت خدا باشد، همان اوایل آشنایی من و مسعود خیلی ها گفتن چند ماهه عشق من فروکش می کند، دو سال گذشت و ...

سایه مسعود روی دیوار می افتد ، در آستانه در می ایستد  و می گوید برای آرامشم آیت الکرسی می خواند در حین خواندن چیز هایی می گوید که بسیار آرامم می کند

شروع می کند: الله لا اله الا هو الحی القیوم لا تاخذه سنه و لا نوم( تو با آرامش بخواب اون بیداره) له ما فی السموات و مافی الارض(هر چیزی تو این دنیا قبل از اینکه مال تو باشه مال خداست؛ حتی من، پس زیاد رو سرنوشت من وسواس نداشته باش)،من ذالذی یشفع عنده الا باذنه و یعلم ما بین ایدیهم و ماخلفهم... ...

همه وجودش پر از آرامش است اگر بگویم مسعود آیت االکرسی مسجم است، کفر نکرده ام...همه وجود او ذکر است .به همین چیز ها فکر می کنم که چشمهایم کم کم سنگین می شوند. در فاصله خوب و بیداری می بینم که مسعود می رود.


پ.ن: به خدا زندگی هر کدوم از ما پتانسیل خیلی بالایی داره برای زیبا شدن، پس الکی نباید دنبال شخصیت های ابر بگردیم که بیان و زندگی ما ها رو عاشقانه کنن...برای یکی مثل مسعود شدن، مثل شیخ شدن و حتی یکی مثل صحرا شدن اول باید خودمون باشیم...خود خود خود واقعی ماست که زیباست....همین!!!