حافظ عشق و صابری تا چند "  ناله عاشقان خوش است بنال

 محمد رضای کوچک را چندی است می فریبم، هی پاپی می شد عید کی است؟ منم بهش جواب می دادم صاباح!(یعنی فردا). چند روزی گذشت تا امروز دوباره آمدند خانه ما. خسته از جواب های تکراری من پرسید: عمه جون بویون صاباحدی؟(یعنی امروز فرداست).موجبات خنده همه را فراهم کرد.سادگی شیرین کودکانه اش.

همان فردایی که در انتظارش بود امروز شد. دارم فکر می کنم اگر رویا بود می گفت بچه را فیلسوف بار آوردی! بار ها شده سر بحث فیلسوفانه اش نشستم و او زمان را صرفا بری دلمان زیر سئوال برده! بعد که قدری در بحث پیش رفتیم  من کم آوردم و از آرزوی سفر در زمانم برایش گفتم و او چشمانش را گرد کرده و دست آخر پرسیده آخه کجا میخوای بری! از آنها نیستم که دلم برای روز هایی که گذشته تنگ شود. شاید به آن لحظه شیرینی که گذشت!

"""""

یا "مقلب القلوب والابصار"  این رفتن ها و رفتن ها و گذشتن از روزها و گردش سالها تقدیر توست برایم! امروز حکم کرده ای بهاری شوم و دلم برای روز هایی که نیامدند تنگ شود! باشد حرفی نیست"حول حالنا الی احسن حالنا"یش با تو تنگ شدنش با من..

 

منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان..

یک جایی نوشتم روایت اخلاقی-عرفانی از دین در گذر از پوسته دین به دست می آید و تحویل دین و دینداری فقط به روبنا پیامدهای ناخواسته ای را به دنبال دارد، پیامد هایی که نه فقط بی دینان که هزار بار بدتر دینداران را آزرده است." زنهار از این بیابان" حافظ تلنگری است بر همه تنگ نظران که با تصویری که خود از خدا دارند در مورد مردم قضاوت کرده و با داوری چنین خدایی چه بسیار سرها را به زیر گیوتین می برند.

حکایت خونریزی ها در پاکستان همان حکایت دین ورزان قشری افراطی ست؛ همان ها که با قرائتی فاشیستی از دین نا کجا آّبادی برای مریدانشان فراهم می آورند که عشق  را مسلخ می کند.

بی شک دین اینها  افیون ملت هاست که  عدالت را در پای عرض پرستی های افراطی قربانی می کنند. البته اشتباه نکنم چرا که  حتی پوسته دین هم دلرباست هر چند  قرائت غبر انسانی این تندرو ها از دین فقط پوستی ضخیم و زشت دارد و نه حقیقتی از خدا لبریز...

عاقلان این قوم سر در گلیم خموشی سپرده اند و در مقابل کفر نهان  در زیر ظاهر پرستی  سکوت عافیت جویانه و پرهیز کاری خموشانه پیشه کرده اند و خرافه گستر ها تبلیغ دین و خدا و بهشت می کنند .

تنگ نظری  سابقه ای کهن دارد ولی اینکه برای کشتن مسلمانان ابزار شود تحفه حقوق بشری نا بخردان عالم است، همین دلیل من مسلمان را بس است که سر ستیز داشته باشم با استکبار و امپریالیسم..

بدون اینکه بخواهم دلم به حال جوانی می سوزد که اندیشه اش را خشکانده اند که  بمبی انتحاری به خود می بندد و به دل شیعیان می زند و در رقص شعله های آتش و خون جهنمی،  بهشت گم شده اش را می بیند...و کمی آنطرف تر دست های به خون آلوده مدافعان حقوق بشر! بهشت زمینی می سازند باز هم برای بشر. از کدام بشر باید نالید؟ از آنی که به بهای بهشت زمینی خوشی کوچک را از کودکان دیاری دیگر می گیرد و یا از بشری که به بهای بهشت قدسانی خون می ریزد.

با که باید گفت

جهان بیمار و رنجور است

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را بر افرازم، بیفروزم

خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردایی، چه دنیایی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است....


 پ.ن:

در حقیقت این شعر استاد مشیری به صورت کامل مضمون متفاوت تری از آنچه که در اینجا آوردم دارد که البته با آن مضمون نیز دوستش دارم.

قحط جود است...


جهان بینی هرکس تعیین کننده ی متدهای به کارگیری اش در کسب قدرت است و نسبت نامتقارنی ست بین عاشقانه و کاسبانه عمل کردن. به هر حال فرق است میان ظاهر پرستی که بر سر قدرت یکی چانه می زند تا جای چانه خود را محکم کند با آنکه تکلیف مدار است و به قولی "مکلف به وظیفه است و نه نتیجه"...

اینها را گفتم تا برسم به هوای این روز های برخی فعالان سیاسی نمایی  که صرفا دم انتخابات سیاسی می شوند ...!!

برخی با ریا" رویای قدرت دارند و در حال سبک سنگین کردن مهره های خوب و به درد بخور بعد از انتخابات اند تا ستادی برپا کنند و بلندگویی. چه اینکه قبل تر ها برخی با همین کار های ستادی حتی پیش پا افتاده  سر از پست های آنچنانی درآورده اند.

گمانه زني ها برای حضور کاندیدهای ریاست جمهوری اصلا کار ساده ای نیست؛ بعضا این گمانه زني ها ناشی از  پيش بيني هاي قضاوت گونه و سطحی از فضای سیاسی کشور است ولی عجیب این است که همین کاسبان زر  و زور چنان با قطعیت از حضور برخی رجل سیاسی دم میزنند که ...

ولی باش تا ایام تقریبا  نزدیک به انتخابات، همین ها تا آن روز چهره ها عوض می کنند و مراد ها برمی گزینند.. البته این بی نواها  هم تقصیری ندارند قانون انتخابات ما اشکال دارد  مثل اینکه در انتخابات ریاست جمهوری بیش از هزار نفر برای ثبت نام می روند.

البته اگر نگاه علمی هم به قضیه بیندازیم میرسیم به این نکته که اگر احزاب قوی در کشور داشتیم نامزدها رشد یافته ی از دل احزاب به پشتوانه حمایت حزبشان از  فعالیت های سنتی ستادی و وعده وعید های بعد از انتخاب شدنشان و حتی رودربایستی های غیر دیپلماتیک و غیر شرعی چشم می پوشیدند و چه بسا فضا از دست این دغل بازان آزاد می گشت.

نیک می دانم صبح دولت خیلی ها قرار است بدمد، ولی سخن رهبر کبیر انقلاب که فرمود: "من در میان شما باشم یا نباشم، نگذارید این انقلاب به دست نا اهلان بیفتد" نهیب می زند که دوباره باید باشند اندیشه های که اینگونه عمل کرده اند... .

پ.ن:

علی(ع) فرمود:"و الله ما معاويه بادهي مني
چرا اشتباه مي كنيد؟! به خدا قسم كه معاويه از من داهيه تر و زيركتر نيست. شما خيال مي كنيد من كه غذر به كار نمي برم راهش را بلد نيستم؟!
و لكنه يغدر و يفجر
او عذر و نيرنگ به كار مي برد و فسق و فجور مي كند.
و لولا كراهية الغدر لكنت من ادهي الناس.
اگر نبود كه خداي متعال دوست نمي دارد غداري را، آنوقت مي ديديد من به آن معنايي كه شما اسمش را گذاشته ايد دهاء و معاويه را داهيه مي خوانيد داهيه هستم يا نه؟ آنوقت مي ديديد كه داهيه كيست، من داهيه هستم يا معاويه؟
الا و ان كل غدرة فجرة و كل فجرة كفرة و لكل غادر لواء يعرف به يوم القيامة .  نهج البلاغه صبحي صالح، ص 318، كلام 200
من چگونه در سياست نيرنگ به كار ببرم در صورتي كه مي دانم عذر و نيرنگ و فريب، فسق و فجور است، و اين فسق و فجورها در حد كفر است و در قيامت هر غ داري با پرچمي محشور مي گردد! ابدا من غدر به كار نمي برم."

و هنوز هم برخی خیال می کنند سیاست همانی بود که معاویه داشت ولی  علی فقط بنده خوب خدا بود...

کجاست حافظی که عزم ویرانی تابو ها و توتم های زمانه اش کند...

شب از جنگل شعله ها می گذشت...

حریق خزان بود و تاراج باد.

من آهسته، در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت،

                                                                   گفتم:

مسوز این چنین گرم در خود مسوز!

مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال هیچ!

ف.مشیری


حس بکری به آدم می دهد این شعر، خود را درجنگل شعله ها بگذاری و لحظه ای چند با برگی دمخور شوی!!باید شاعر باشی... باید عاشق باشی... حتی عاشق نرسیده هایت !

این روزها سخت درگیر اینم که  طبیعت را به هیچی متهم کنم؛ نه از هیچی های فلسفی نیهیلیستی که برایم جذابیتی نداشته اند، از آنها که هم ردیف هیچ انگاری های مذهبی اند!بگذارید بیشتر توضیح بدهم از آنها که مادرم در پس نصیحت هایش همیشه قید می کند دنیا ارزش ندارد و هیچ است...

چه دنیای ژرفی دارد این  هیچی...جذابیتی که فقط مومن می فهمدش...

به هر کجا هم برسی اولت نطفه ای بود و آخرت خاک...می دوی به دنبال هیچ!