بچه که بودیم جو برمون داشت شعری گفتیم بعد که جومون فروکش کرد دیگر نگفتیم....چون من ناجور شروع کردم و فکر کنم اگه ادامه میدادم کارم به نا کجا آباد کشیده می شد

   اینم شعرم.... 

کوچه های ما خلوتند و خموش به خود می لرزم اما .. دل من رنگ کوچه هاست هنوز..

از خود نیز  می لرزم و آه ...من چموش بودم و این خاموشی کی به بندم کشید

به دندان کشید ارزشم را    به خود می لرزم اما...


من کلا خیلی می لرزم