در حال احتضار بالای سر عزیزی باشی و قرآن بخوانی ولی باور نکنی داری از دست می دهیش ...!!!!!!!!!!!
چه شب سردی بود آن شب و چه لحظه های دردناکی ...
پدر بزرگی که با رفتنش تلنگری زد بر همه خاطرات کودکی ام که چه زیبا در خانه قدیمی اش رقم خورده بود .
یاد ایام بخیر......
این سپیدار کهن سالی که هیچ از قیل و قال ما نمی آسود
این کبوترهای معصومی که ما روزی به آن ها دانه می دادیم
این همان
کوچه همان بن بست
این همان خانه همان درگاه
این همان ایوان همان در .......آه
از بیابانهای خشک و تشنه از هر سوی صد فرسنگ
در غروبی ارغوانی رنگ
با نشانی های گنگ و دور
آمدم تا هفت سال از سر گذشتم را
بشنوم شاید
از اشارت های یک در
از نگاه ساکت یک پنجره یک شیشه یک
دیوار
در حرم در کوچه در بازار
آمدم خود را مگر پیدا کنم
کیف زرد کوچکی بر پشت
نیزه ای از آن قلم های نیی در مشت
گوش ها از سوز سرما سرخ
رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار
آمدم شاید
هیچ
پای تا سر گوش
شاید از او ناله ای در گیر و دار این همه فریاد
مانند باشد در فضا
هرچند نامفهوم
در رواق سرد و ساکت
می دویدم در نگاه صد هزار
آیینه کوچک
شاید از سیمای او در بازتاب جاودان این همه تصویر
مانده باشدی سایه ای
هر چند نامعلوم
هیچ غیر از شمع ها و قصه بر پر زدن در اشک
هیچ غیر از بهت محراب آه
هیچ غیر از انتظار کفش کن
باز میگشتم
زخم کاری خورده ای تا
جاودان دلتنگ
از بیابان های خشک و تشنه صد فرسنگ صد فرسنگ
پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را
چون دل من از زمین می کند و می پیچاند و تا اوج فضا می برد
خود نمی دانم
موجی از نفرین این بیچاره آدم بود
و در چشمان کور آسمان می ریخت
یا که باد رهگذر سوقات انسان را به درگاه
خدا می برد
خاک خواهی شد
از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد
چون غباری گیج گم سرگشته در افلاک خواهی شد
پیوست ۱: این صفحه رو زدم تا یادی از ایشون تو صفحه مجازیم بمونه . اگه تمایل داشتین فاتحه ای رو برای شادی روح پدربزرگم بخونید....
هیچ اگر سایه پذیرد ، منم آن سایه هیچ