سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد       وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

 

سه چهار  سال پیش بود با یکی از رفیقانم (که پای ثابت همه ی اتفاقات خارق زندگی من است و البته من هم بعضا پای ثابت اتفاقات زندگی اویم) رفته بودیم پی کتاب های خارق...کتاب های خارق کتاب هایی اند که بعضا حق چاپ و نشر در ایران ندارند و یا زمانی حق چاپ و نشر را داشته و الان ندارد و یا انقدر قدیمی اند که به عمرشان به چاپ مجدد نمی رسند..خلاصه روزگاری بیمار همچین کتاب هایی بودم ، پیدا میکردم و میخواندم و صد البته داغون می شدم...جالب اینجا بود اگه کسی به من می گفت کار درستی نمیکنی چنان می آشوبیدم که بیا و ببین...که چه؟!به روحیه حق جویانه ی من توهین می کنی.یک نبود بگه بچه...

خلاصه رسیدیم به یک کتابفروشی ...دنبال چند تا کتاب خاص بودم ..یادمه ماه رمضون بود و بحث روزه گرفتن بین چند نفر داغ .که  پیرمردی در بین آنها  به شدت روزه گرفتن رو می کوبید...در حالیکه داشتیم کتاب ها رو می گشتیم و گوشمان به بحث چرت آنها بود من سراغ همون کتاب های کذایی رو از کتابفروش گرفتم همون موقع همون مرد ۶۵-۷۰ ساله شروع کرد به توضیح دادن را جع به کتابای درخواستی من ...معلوم بود یه چیزی بارشه!!توضیح میداد و می داد تا اینکه همین دوست فیلسوف مسلکم بحث رو به دین و دینداری زاهدانه و بعد عارفانه و بعد سالکانه کشوند...اون هم خیلی شسته رفته اول دینداری زاهدانه رو کوبوند و بعد عرفان رو زیر سئوال برد ( عرفان اسلامی) و بعد هم در یک چشم به هم زدن فاتحه دین و دینداری رو خوند...البته بحث طولانی بود و مرد کذایی با سوادی عجیب و مصداق های تاریخی عجیب تر از زندگی پیمبران به خصوص نبی اکرم(ص) چیز هایی می گفت که در عمرم نشنیده بودم.بیان فوق العاده قوی ای داشت چنان در بحث و جدل فربه بود که بیا و ببین...قصد آن ندارم که از بحث آن روز و چیز هایی که گفتیم و شنیدیم اینجا ذکری بکنم که بحث به درازا خواهد کشید

خوب یادم هست که در مقام دفاع از باور هام کوتاه نمی آمدم ولی گفته های او چنان زخم هایی بر پیکر ایمانم می زد که...خلاصه بگذریم...می گفت زیاد در ایران نمی ماند و قصد رفتن دارد ولی چند تا کتاب به ما معرفی کرد و گفت هر وقت خواستیم می توانیم تا وقتی در ایران است او را در همان کتابفروشی ببینیم .  دوستم شماره ی تماسی از او گرفت ولی من علی رغم حس کنجکاوی رغبتی به دیدار مجدد آن شخص نداشتم به خصوص بعد از آن اتفاقاتی افتاد که خدا را شکر کردم که بر حس کنجکاوی بیهوده ام در آن روز غلبه کرده بودم.

داشتم می گفتم... گفته های آن شخص علی رغم مقاومت درونیم اثر منفی بر من گذاشته بود به طوری که روز های ماه مبارک رمضان آن سال را باشک و تردید و بیمار دلی سپری می کردم..به هیچ وجه تحمل این را نداشتم که در ماه میهمانی خدا دچار شک های دینی این چنین  باشم .کتابی از سید حسین نصر به دستم رسید :" قلب اسلام''  که نصر آن را پس حادثه ۱۱ سپتامبر در دفاع از اسلام  نوشته بود و در آن روز های پر از شک و تردید من ، چهره زیبا و واقع گرایانه  از اسلام پیش رویم بار کرد.کتابی بود جامع که لذت خواندنش را فراموش نکرده ام.

شب قدر همان سال بود ..از دوستم شماره  پیرمرد را گرفتم .دلم می خواست به جبران دو سه روز رنج بد بینی ام نسبت به دین ، اذیتش کنم ...پیش خودم گفتم شب قدری باورهایش را داغون میکنم ... این جمله از علی شریعتی را به وی پیامک کردم: "چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اى از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن! ".خوشبختانه شماره ی مرا نداشت و مرا نیز نمیشناخت پاسخی که داد جالب بود .اصل جملاتش را به خاطر ندارم ولی مضمونش این بود که : ای هر که هستی تو از دل انسان ها خبر نداری و نمیدانی من در چه حالی هستم...تو جاهلی که خودت را جای خدا گذاشته ای و درباره من حکم می دهی شاید من الان حالی دارم که تو غبطه اش را بخوری"...البته جملاتش بسیار ادبی بود و من فقط مفهومش یادم هست.

از تعجب  کم مانده بود شاخ در بیاورم ...انتظار چنین جوابی از او نداشتم.بی تعارف او  برایم کفر مسجم بود..

خدا را شکر شماره ی مرا نداشت و اصلا پیگیر نشد که چه کسی این پیام را به او ارسال کرده...

بعدا پیش خودم فکر کردم خدا را چه دیدی شاید او هم اسلام آورده! مگر غیر ممکن است چه بسیار کسانی که ..اما ؟!...همیشه باورم این است که کسی که دلایل کافی برای رد دین دارند( یعنی  باسواد دین را می کوبد  و خلاصه به علمی گرفتار است که دین را نمی فهمد) خیلی سخت ایمان می آورد تا یک آدم عاری از هر نوع پیش داوری و علم زدگی...

یعنی خیلی وقت ها علم زدگی وبال جان آدم است...اینجور آدم ها انقدر می فلسفند که کلی دلیل برای کتمان دین پیدا می کنند.

عکس این قضیه نیز صادق است .یعنی کسانی که با سواد دیندارند و به معرفتی دست یافته اند ایمان متقنی دارند دقت کنید گفتم ایمانشان  متقن است و نگفتم فقط آن ها مومن اند...البته دردسر هایی هم دارند مدام باید پی نو کردن ایمانشان باشند...چه بسا دلایلی که تا همین دیروز ایمانشان را حیات می بخشید و الان باید از آن گذر کنند .

ولی انصافا ایمان آوردن یک "امی " یک چیز دیگریست...در قرآن این واژه برای حضرت رسول اکرم(ص) ذکر شده است ...ایمانی ست فارغ از هر نوع پیش داوری ...ذهن و قلب توامان این ایمان را در می یابند و با آن عجین می شوند. الله اکبر... یک شاهکار است...بعد ها می توان این ایمان را با علم پر و بال داد و به عرش رساند.

تعلقات فکری هم همچون دیگر تعلقان این دنیا انسان را پابند و اسیر می کند...بچه تر که بودم فکر می کردم هر چه پی علم و دلایل عقلی باشم ایمان را خوب خواهم فهمید ...غافل که وقتی دست از "نا کجا آباد ها را گشتن" بر می داریم و زندگی را با همه ی خوب و بدش لمس کرده و خود را در دایره اتفاقات زندگی می سنجیم و می شناسیم آن وقت محبوب از دل همین زندگی جلوه می کند...

 پ.ن: متاسفم که متن طولانی شد .هر چی از اینورش اونورش زدم کوتاه نشد که نشد.تازه می خواستم ادامه هم بدم ولی دیدم دیگه خودم حال ندارم

 پ.ن: راستی جناب "فریاد ها" به روزند و به هوش...ورود دوباره ایشان را به عرصه وب و وب نویسی به امت حزب الله تبریک و تهنیت عرض می کنیم.

 

 " و چنان بی تابم‌، كه دلم می خواهد

 

بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر كوه‌.

 

دورها آوایی است‌، كه مرا می خواند"