من میگم هر چی که مربوط به آدمه باید هر از چندگاهی گردگیری بشه، نونوار بشه و خلاصه باید دستی به روش کشیده بشه..مثل خیلی چیزها...مثل خونه آبا و اجدادیش توی یه ده متروک، کمد لباس بچگی و خرت و پرتای دوره نوجوونی و حتی مکان فراموش شده ای مثل همین وبلاگ...
آدم باید زنده باشه، توی تمام چیزهایی که متعلق به خودشن...آدم باید مثل آهوی ختنِ سیبری، بوش رو بماله به همه جا...عطرش رو بگذاره روی خیلی چیزها...
حالا اومدم بوی خودم رو بمالم به در و دیوار این بلاگ...بگم که زنده م... شکر...کتاب تفسیر مثنوی معنوی کریم زمانی رو گذاشتم جلوم و هعی میخوام خودم رو آدم کنم...ولی در غیر معنوی ترین مود خودم هستم...یعنی تلاش میکنم برم توی قالب مثبتی اما نمیشه...با گوشت و پوست و استخونم مادی ام در حال حاضر...حواس زنده ای دارم...بی نهایت مادی...
من کادر مشخصی برای شکل دادن به خودم ندارم...یجور شلختگی ذهنی رندانه...رندی هستم نشسته بر خنگ زمین...نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین:)
معتقدم هر وقت لازم باشه دستی از آستین غیب سر میرسه و درسی رو میده و میره...تو همون لحظات هم انشالله که در شهودی ترین حال ممکن باشم...
...
از کجا به کجا رسیدم...داشتم می گفتم آدمیزاد باید ردی از خودش بگذاره...به دوست روانشناسم که میگم میگه تو کمال طلبی و این از روح کمال طلبی تو میخواد اسمی از خودش باقی بگذاره...و بالتبع میخواد منو درمان بکنه:)
ولی من با این شکل از دیده ی اختلال یابی روانشناسی مشکل دارم...نمیشه که رو همه وجوه آدمی اسم اختلال گذاشت...به نظرم که آدم باید با وجوهش کنار بیاد..این میتونه بلوغ باشه...
حالا اگر ردی از آدم بمونه مگه بده...قشنگه که...کاش همه آدم ها تلاش میکردن یکی چیزی باقی بگذارن...به تعداد آدم هایی که آمدن و رفتن یه یادگاری می موند مثلا...حتی شده از اون یادداشت اعصاب خرد کن ها روی در و دیوار آثار تاریخی...مثل همون ها که با هول مینویسن "زهرا آزاد_1400/8/8"
بلبشویی میشد ولی...خوبه که دنیا روی لاطائلات من نمیچرخه:)
هیچ اگر سایه پذیرد ، منم آن سایه هیچ