یک حبه قند
مثل " یک حبه قند" شده اند این روز ها؛ روز هایی که نه واقعا خوبند و نه واقعا بد. اگر بگویم بد که کفران کرده ام.
کفران بماند برای روز هایی که خیلی بدند. بماند برای روز هایی که امان می برد از آدم.
من از روز های نیمه بد می گویم. پرونده را که به دست گرفتم یخ زدم! نکروز مغزی و کمای شدید مغزی. تازه قیافه ام دیدنی شد وقتی که برادر و پسر عموی بزرگم مرا مرد تصور کردند و همه گفته های دکتر را بدون کم و کاست برایم شرح دادند.اینکه دکتر گفته امید بهبودی کامل برای "علی" پسر عموی 16 ساله ام تنها 5 درصد ناقابل است و در آن لحظه جز ما سه نفر کس دیگری از واقعیت پیش آمده اطلاع نداشت.
یک ماه گذشته؛ شرح ماوقع را تقریبا همه فهمیده اند، شکر خدا علی وضعیت عمومی بهتری پیدا کرده و من امیدوارم وضعیت هوشیاری و سلامت مغزی اش هم مورد رضایت شود.
حق دارم این روز ها را نیمه بد بنامم. ولی حق ندارم...
حق ندارم در پی معجزه نباشم. معجزه من همین شلیک گاه و بی گاه خنده هاست برای یک لحظه تبسم بغض گرفته های فامیل ، معجزه بزرگتر بماند برای" و انه هو اضحک و ابکی"
داشتم می گفتم مثل "یک حبه قند"؛ زنده باشی رضا میر کریمی این واژه را خوب یادم دادی؛ قبل تر ها وقتی همه ی فامیل جمع می شدند برای دلگرمی سرسام می گرفتم، ولی تازه تر ها فهمیدم اینها همه غنیمتی است. وقتی گوش کوچکتر ها را می گیرم که شلوغی نکنند و پشت بندش بزرگتر هایشان گوشم را می گیرند...غنیمت اند به خدا... حتی اگر گوشم را بگیرند.
پ.ن : حس عجیبی ست وقتی از دست کسی کاری بر نیاید و تنها کار ممکن "دعا" باشد. ولی حس بسیار دلنشینی ست وقتی بفهمی کسانی غریبانه دعا می کنند خواسته ات را!
دعا کنید سلامتی نوجوانی را که حتی ندیدینش.
هیچ اگر سایه پذیرد ، منم آن سایه هیچ