گاهش آدم دلش برای چندسال پیشش تنگ میشه، برای بلاگفا دلش تنگ میشه، برای حرفهای ساده دلش تنگ میشه، نفس تنگی گرفتم بس که سنگین حرف زدم تو خبر، سنگین تحلیل کردم، کتابای سنگین خوندم، دلم میخواد ساده باشم، همیشه همین رو خواستم...خیلی وقت ها خودم رو آنالیز که میکنم میبینم چه تلاشی میکنم برای ساده بودن، یکی از معیارهام هم خلوت بودن سرمه، یعنی اگه سرم خلوت نباشه حس سادگی ندارم...الان که چند وقته خیلی سرم شلوغه.........
.
تو این چند ماه اتفاق هایی برام افتاده که اولش هضمش برام سخت بود، اوایل دی ماه اتفاقی دچار شوک م کرد، خودم رو کشیدم کنار و از دور که نگاش کردم به نظرم کوچیک اومد و قابل حل...مهم این بود تو قید و بندش نباشم، اون نباید منو اسیر میکرد، منم نباید اسیر اون بودم، اگه ازش صحبت کنم یا نوشته‌م ملال آور میشه یا به نوعی  رجز خونی میشه..و من هیچ وقت هیچ کدوم از اینا رو دوست نداشتم، دلم میخواد تو 70 سالگیم این متن رو بخونم و یه چشمکی به خودم بزنم و بگم دیدی حل شد رفت، اونم به بهترین شکل ممکن، مهم این بود "زهرا" معنی توکل رو درک کنه...

.
مگه 70 سالگیم رو میبینم، خوب معلومه! الان هم 70 سالمه، یعنی هم 28 سالمه، هم 70 سالمه...اصلا راستش رو بخوای وبلاگ عزیزم من سن ندارم، ...یجور بی سنی فلسفی رو بهش دچارم، تا کسی مثل من نباشه نمیفهمه چی میگم، اوه اوه...انگار باز دارم پیچیده حرف میزنم...

.
دلم گرفته?! راستش رو بخوای نمیدونم، انقدر سعی کردم تو زندگی دلم نگیره که فراموش کردم دلگیری چحوریه، واقعا آدمایی که میگن دلم گرفته رو درک نمیکنم ، من ممکنه حوصله م سر بره، ولی اینکه دلم بگیره، سال هاست اینجوری نشده یعنی خودم خواستم که نشده، نمیدونم خوبه یا بد! نتیجه ش این بوده که الان ندونم چمه!؟میدونی وبلاگ عزیز من گاهی خیلی از حس ها رو درک نمیکنم...کلا گیح و مبهوت وایمیسم ببینم چمه؟!آخرش هم سر در نمیارم، یک قرص منطق هم میخورم و سعی میکنم منطقی باشم، یک قرص منطق با یک لیوان آب، خوبه یا بد؟! نظر تو چیه؟؟؟؟
.
بهتره منطقی باشم، من آدم منطقی ام، اهل سبک سنگین کردن، یعنی خیلی عاقل؟؟؟فکر نمیکنم چون همیشه باز سادگی رو انتخاب میکنم، پس من آدم منطقی ساده ایم...اوووف فکر نمیکنم...اینطوری ام نیست...