"محمد"

همسرم و محبوبم ...

قطعیت تو و مردانگی تو احساسم را فلج کرد... چشم باز کردم دیدم شدم عروس "محمد"...وای محبوبم... وااای محبوبم ...

اول بار از نگاهت گریختم...گستاخ یار دومین دیدار یادت هست...گفتی شب را تا سحر بیدار بودی ...از هر دری حرف زدیم و من بارها از باوری که به تو پیدا میکردم وحشت میکردم...آخر تو که می دانی ته باور من کجاست...تو در آن دو هفته عاشق بودی و من گریزان چون می دانستم این باور چگونه در بندم خواهد کرد...یادت هست اولین نامه ام....آشوب بودم آشوب...به مهر تو ایمان داشتم ...میدانستم در آن دو هفته بی تاب بودی...تا که نامه ی سراسر مهر تو رسید...من بارها خواستم بگریزم ..و هر بار مغلوبم کردی به مهر...آری تو بردی ابر مرد دیوانه من...

چشم باز کردم دیدم بی تو نمی شود...نسبت به تمام حس هایی که نسبت به تو دارم و تمام حس هایی که تو به من داری دیوانه وار دیوانه وار بیمارم.

تو برای من یاور آور اصیل ترین مردان نیک خوی دنیایی...تو آزاده مردی هستی که می توانم کنجی بیابم و به یادت زیبایی ها را تسبیح کنم...با تو می توانم ساعت ها قدم بزنم..و بی آنکه خالی شوی حرف بزنم...با تو می توانم دنیایم را زیبا ببینم و از وحشت این دنیا نترسم هیچ...

دیوانه مرد وقتی هراس این دنیا به جانم می افتد، چشم برمی گردانم میبینم هستی!!!نمی دانی چه لذتی داشت کشف تو... وقتی یقین کردم بیش از هر کسی مردی...وقتی گفتی "آماده ام با تو پیر شوم"...

میدانم که شیطنت هایم، کودکانگی هایم و در بند نشدن هایم آزارت خواهد داد!....مرا گریز پایی بدان که هردم به سوی تو بر میگردد...وقتی از نگاهت گریزی ندارد..و بیمار است...بیمار مهر تو...

با تو متوقف نخواهم شد و تا بی نهایت سفر خواهم کرد ...می دانم ... به یقین می دانم...من رنگ زیبایی می گیرم...چون شریف ترین مرد را در کنار خودم دارم...محمد راااااا!محمدی که می توانم به شرافتش سوگند بخورم که زیباترین و با شکوه ترین انسانی است که خدا روبرویم قرار داد...