خداحافظی کردن از این پیرمرد برایم سخت است، مسعود شانه های او را می بوسد ولی شیخ انگار عجله داشته باشد، سریع خداحافظی می کند و در را می بندد و می رود...کمی از این خداحافظی بدون تشریفاتش ناراحت می شوم، با مسعود راه می افتیم سمت خیابان...به مسعود می گویم: حداقل میتونست تا خیابون با ما بیاد...چرا اینجوری رفت؟؟

مسعود بی تفاوت به حرف هایم خم می شود و بند کفش هایش را سفت می کند...معلوم است  ذهنش مشغول است ولی چیزی نمی گوید...سوار تاکسی که می شویم خودش سر صحبت را باز می کند: شاید علی این روز ها دوباره ازدواج کنه!!!

کم مانده شاخ در بیاورم..._حاجی؟؟؟؟با کی؟؟؟؟کی؟؟؟

_شاید همین امروز

تعجبم دو چندان می شود_ پس برای همین انقدر عجله داشت، چرا به ما نگفت ما هم بریم....

مسعود حوصله چندانی برای جواب دادن به سئوال هایم را ندارد به اکراه می گوید:شرط خانومشه!انگار نمی خوان کسی از ازدواجشون خبر دار باشه...

به این فکر می کنم که چطور میشد قضیه به این مهمی رو از من پنهون کنن...!مگه من غریبه بودم!ولی کم کم خودم را توجیح می کنم که لازم نبود حاجی علی حرف دلش رو به کسی که فقط اولین بار دیده بود بگه...باز یک سئوال ذهنم را مشغول می کند که چرا می خوان کسی نفهمه.؟..مگه دارن قتل می کنن...حاجی مرد تنهاییه وهمه بهش حق میدن که دوباره ازدواج بکنه....

تاکسی روبروی خانه پدر مسعود نگه می دارد، درکوچه خبری از ازدحام جمعیت دو روز پیش نیست؛ ولی در عوض تابلو تسلیت های سیاه سر تاسر کوچه را گرفته ..

مادر زری در را به رویمان باز می کند، درست است دل خوشی از مادر شوهرم ندارم ولی تند تند حرف زدنش خوشم می آید:کجا بودید مادر...اومدید ما رو ببینید یا کل شهر رو...دیشب براتون باقلی پلو درست کرده بودم چرا برنگشتید...خونه غریبه رو ترجیح میدید به خونه ننه باباتون!!!؟؟؟

مسعود روی مادرش را می بوسد و می گوید: سری بعد حتمابیشتر پیش شما میمونیم....مادر ابروهایش را بالا می اندازد و می گوید: یعنی چی سری بعد...شما چند روز اینجا پیش ما میمونید

روی مبل ولو می شوم و قبل از اینکه جوابش را بدهم سراغ پدر را می گیرم ولی سئوالم تمام نشده پدر در آستانه در می ایستد ...

پس مجبور می شوم زود برکشتنمان را برای هر دوی انها توجیح کنم..بالاخره هر طوری هست قبول می کنندما برگردیم تهران...

پدر به آشپزخانه می رود وبه مادر کمک می کند تا سریع ناهار را حاضر کنند دلم می خواهد بروم پیششان و این ساعت های آخر بیشتر با پدر صحبت کنم ولی زنگ در مانع می شود...منیژه  و صامتی هم می آیند...می دانم منیژه دلش نیامده برادر مریضش ناراحت به تهران برگردد و آمده دل مسعود را به دست بیاورد...

مجبور می شوم با آنها بنشینم و حرف زبنیم.

خیلی گذرا نگاهی به صامتی می اندازم ، حقیقتا خیلی پیر شده ولی حتی همین چین و چروک 40 سالگی نتوانسته از غرور چهره اش بکاهد...مرد زیبا و خوشتیپی است ولی به طرز  عجیبی به دل نچسب است.

منیژه همیشه نگران  مرد خوشتیپ خود است ، مردی که در ظاهر آدمی مذهبی ولی در باطن خود بین و حتی طبق بعضی شواهد لاقید است، البته هیچ یک از اعضای خانواره مسعود از کثافت کاری های او خبر ندارند یعنی مسعود نگداشته کسی چیزی بفهمد...

به همین چیز ها فکر می کنم که منیژه مرا خطاب قرار می دهد:_صحرا خانوم دیروز چرا نموندید پیش ما، پیش کی رفتید که از ما عزیزتر بود؟

شال خوش رنگش بسیار به صورتش می آید، حواسم پرت لباس های بسیار شیکش شده ، تعارفاتی تکه پاره می کنم و می گویم خانه حاج علی دوست مسعود بودیم.

تا این را می گویم صامتی رو به من می کند و با پوزخند می گوید:خوش به حال حاج علی که از ما بیشتر عزیزتره...ولی خوب شما بهش سر نزنید کی میخواد بهش سر بزنه

_من اولین بار بود ایشون رو دیدم و آدم بسیار محترمی بود ...کسی که اونو بشناسه حتی نمیتونه دل از اوون بکنه.اصلا نمی فهمم چرا این حرفا رو می زنید.

صامتی یک ابرویش را بالا می اندازد و با غیظ می گوید:چون اولین بار بود دیدیش این حرف رو می زنی وگرنه اگه بیشتر بشناسیش این حرف رو نمی زدی...کافیه شما هم اون رو بشناسید .دیگه شما هم بهش سر نمی زنید.  بزار تو همون دخمه ش بمیره..

نمی دانم چرا یکهو از دهانم می پرد که از این به بعد او تنها نیست و دارد ازدواج می کند...تا این را می گویم رنگ از صورت مسعود می پرد و صامتی وحشیانه می خندد...

حس می کنم گند زده ام چون مسعود از عصبانیت حتی نگاهم نمی کند.

صامتی در حال خنده دستی به پشت مسعود می زند و می گوید: اینم از شیخ شما...من که به تو گفتم حاجیت بدجور پشت سر این زنه افتاده...تو که می گفتی حاجیت فقط دلش واسه زنه سوخته و داره کمکش می کنه...خدای من چه اتفاقی!!؟؟حاجی علی داره با این زنیکه  ازدواج می کنه.

کم مانده من شاخ در بیاورم...صامتی از کجا زنی را که شیخ می خواهد با او ازدواج کند را می شناسد؟؟؟از طرفی مگر آن زن چه عیب و ایرادی دارد که اینطور راجع به او حرف می زند!!

به چهره منیژه نگاه می کنم به نظر می آید نه زن و نه شیخ را می شناسد ولی مسعود حال دیگری دارد می دانم بخشی از عصبانیتش به خاطر من است ولی رو به صامتی می کند و می گوید:

_در مورد اشرف خانوم درست صحبت کن، اون دیگه زن حاجی علیه و کسی نمیتونه به اون توهین کنه...

_الان زن حاجیته..قبلا کی بود مسعود خان!

_به من و تو نیومده تو زندگی مردم تجسس کنیم، این بحث رو هم همینجا تموم می کنیم.

_ما تموم می کنیم ولی کسایی که اون زن رو میشناسن چی؟؟؟اونها هم تموم می کنند...مگه کسی یادش میره .....استغفرالله.

 بعد انگار  بخواهد به عمد حال مسعود را بگیرد رو به من می کند:-ببینید من اگه جای مسعود بودم هیچ وقت زنم رو با همچین آدمایی آشنا نمیکردم

کنجکاوم ولی اصلا نمی خواهم از صامتی توضیح بخواهم ولی صامتی به سکوت من هم توجهی نمی کند ادامه می دهد: تا همین یک سال پیش اشرف خانوم هر دو ماه به دو ماه صیغه ی یکی از اهالی متین آباد میشد...تازه این کلاه شرعی هاش بود.

مسعود گر می کند ولی تن صدایش را پایین می آورد چون نمی خواهد پدر و مادر زری از بحث ما آگاه بشن:

_همه میدونن اشرف میخواست نون بچه بیمارش رو در بیاره، کثاف کار اصلی همون مردایی بودن که پول داشتن بدن به این بدبخت ولی پولو همینجوری نمیدادن...ضمنا هر چیزی رو گنده نکن...جوری از کار های نکرده ی اوون حرف می زنی انگار،اصلا من موندم تو چه جوری از این مسائل اطلاع داری؟؟؟تو چه جوری از اون جا ها خبر می دی! 

بعد با عصبانیت رو به من و منیژه می کند و با تحکم می گوید از آنجا برویم..من و منیژه به آشپزخانه می رویم.منیژه دو سه بار از آشپزخانه سرک می کشد ولی چیزی از بحث ما بین آندو دستگیرش نمی شود...اینبار من هم از دست مسعود عصبی ام آخر چرا باید پیش منیژه از این جور حرف ها می زد...خودش صبح تا شب از حفظ آبرو حرف میزنه ولی اینجا.......

صامتی نه برای ناهار و نه برای خداحافظی نمی ماند، خیلی سعی می کند ظاهرش را حفظ کند ولی دست آخر منیژه را متقاعد می کند که جایی کار دارد و باید برود.

تمام مدت ناهار خوردن مسعود حتی نگاهی به من نمی اندازد شستم خبر دار می شود این تو بمیری از اوون تو بمیری هانیست...

از حال منیژه می فهمم گرفته است، موقع خداحافظی صورتش را می بوسم و می گویم به دل نگیرد حرف های برادرش رو...او فقط به گفتن "مواظب مسعود باش" قناعت می کند.

5 کیلومتر از شهر دور شده ایم و هنوز مسعود لام تا کام حرف نزده، سکوتش آزارم می دهد، دل به دریا می زنم و می گویم:

_مسعود جان ای کاش یه زنگ به حاج علی بزنی ببینی عقد کردن یا نه؟!

جوابی نمی دهد

از رو نمی روم با لحن بچه گانه ای ادامه می دهم: بابایی نمی خوای دخترت لو ببخشی؟من آخه حواسم نبود.از دهنم پلید...

چشمانش را از عصبیت گرد می کند و سرم داد می زند که تمومش کنم  چرا که به من ربطی ندارد شیخ ازدواج کرده یا نه؟!

بعد زیر زبانش حرف هایی می گوید که سر در نمی آرم.

_آخه مگه زن قحط بود که حاجی میخوادبا این زن ازدواج کنه، چرا انتظار دارین مردم از یه همچین اتفاقی ساده بگذرن و راجع بهش حرف نزنن..از قدیم گفتن در دروازه رو میشه بست ولی دهن مردم رو نه؟؟؟!!!!!صامتی الان نمی فهمید چها روز دیگه که می فهمید...ها؟!

_گور بابای صامتی ، مرتیکه ادعای فضل می کنه، حالم از ریخت جا نماز آب کشیده شون به هم می خوره!؟

بدون اینکه بفهمد به حرف آمده . رشته حرف را به دستم می گیرم و می گویم امثال صامتی حق دارن از این حرفا بزنن اشرف خانووم گذشته خوبی نداره، و هیچ کس نمیتونه این رو ماست مالی بکنه...

حرف من مسعود را مثل اسفند روی آتیش می کند:بیجا می کنن، مگه کین ؟!موقعی که خودشون زن صیغه می کنن اون وقت کارشون شرعی و اسلامیه ولی زن صیغه ایشون فاسده! بیجا می کنن..خدا ببخشدوشون که با آدما و آبروشون بازی می کنن...

_خجالت بکش صحرا، تو مثلا زنی و اووقت اینجوری داری در مورد جنس خودت قضاوت می کنی،  تا حالا فکر کردی که چرا آدمایی مثل اشرف مجبور میشن برای گذران زندگیشون دو سه روز با یه مرد زندگی بکنن و بعد هم رها بشن...یه زن زنه! اونها هم نیاز به آرامش دارن، نیاز دارن کسی پشتشون باشه  و بهشون دلگرمی بده و نه اینکه مصرف بشن و بعد کنار گذشاته بشن...

سرم از شدت ناراحتی سوت می کشد، تازه می فهمم ناراحتی مسعود چقدر عمیق است...هیچ وقت راجع به زندگی کسانی مثل اشرف فکر نکرده ام .