روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

صحنه اول:«مرگ عابر پیاده؛ زیر پل عابر پیاده» این تیتر را یکی از دوستان خبری برای مرگ من کنار گذاشته! همه کسانی که با من هم مسیر شده اند می دانند من به هیچ عنوان از پل عابر پیاده ی رویروی دانشگاه برای طی مسیر به آن سمت خیابان استفاده نمی کنم.خیلی با فرهنگ می ایستم کنار خیابان شلوغ و بعد که احساس کردم قدری از تردد ماشین ها کاسته شد به دوستم اشاره می کنم: بدو!!!! و سریع خودم را به آنور می رسانم.خوشبختانه تا به امروز مشکلی برای خودم از این جهت پیش نیامده ولی بارها کسانی که همراهم بوده اند را به مرز مرگ برده و برگردانده ام.

صحنه دوم: صبح جمعه ای دوست عزیزی پیام می دهد: « زهرا کاش آپ کنی با موضوع مرگ و اون لحظه وسط خیابون یک آن فکر کردم همه چی تمومه! البته تو جلوتر از من بودی و خوش اقبال! من موندمو ماشینی که کافی بود چند لحظه فرمونو دیر کج کنه. از اون چند لحظه زندگی بنویس». و تو به این فکر می کنی که چقدر عنصر متنبه کننده ای هستی!!!!!!!!

...خیالم به دوردست ها سفر می کند و به سئوال کودکانه با یکی از هم بازی های کودکی ام. کنار قبر تنهایی  روی یکی از تپه های شمالی روستایمان. هر وقت به روستا می رفتیم و گذارمان به قبرستان می افتاد من از جمع کنده می شدم و کنار  آن قبر می رفتم. کشش عجیبی داشت آن موقع ها. فاتحه ی دست و پا شکسته ای هم برایش میخواندم. سئوال کودکانه ما این بود: وقتی که مردیم  زنده میشیم؟ آخه چجوری ما که اون وقت مردیم!!!

ایمان کوچک ما دستخوش این سئوال بزرگ "«أَئِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًا ذَلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ » : آيا چون مرديم و خاك شديم [زنده مى‏شويم] اين بازگشتى بعيد است سوره قاف آیه 3 " می شد. ولی یادش بخیر! خوبیش این بود که حداقل کودکانه یاد مرگ می افتادیم . بزرگتر شده ام با یک دنیا جواب برای این سئوال. ولی جواب کودکانه ی هم بازی ام یک چیز دیگری بود می گفت: زنده میشیم چون خانوم معلممون گفته!!! و من با تمام جواب های بزرگ سالانه نمی توانم خرده ای بر باور و ایمان بزرگ کودکانه اش وارد کنم.

صحنه سوم: از آن چند لحظه زندگی  می نویسم... حس می کنم حس مرگ چیزی نزدیک به حس "بهت" باشد. یک بهت خیلی بزرگ؛ بزرگتر از تمام بهت هایی که چشیده ایم. شاید فاصله بین مرگ و آن چند لحظه آخر زندگی را یک بهت عظیم پر می کند. دلیلم را در لا به لای  واژه ها می گردم.واژه "بَهْتاً هُ" به معنی "او را ناگهان گرفت" حسی شبیه به بهت و حیرت را تداعی می کند.مگر غیر از این است که  مرگ هم ما را ناگهان می گیرد؟!

احساس می کنم در آن لحظه که خداوند در حال استیفای نفس است" « الله یتوفی النفس حین موتها ..» سوره زمر 42" همان  چند لحظه ی زندگی هم تعیین کننده است. شاید چون همان چند لحظه آیینه ی تمام نمای تمام لحظات زندگی آدم هست. یک بار حدیثی می خواندم از رسول خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم که فرمودند: مَن ماتَ على شيءٍ بَعثَهُ‏اللّه‏ُ علَيهِ: هر كس با هر چيزى (از اعمال و صـفات) بميرد ، خداوند او را با همان بر مى‏انگيزد. برداشت شخصی خود من این است خداوند مرگ آدم رو جوری ترتیب می دهد که هرکس به هر نحوی زندگی کرده تو لحظات آخر زندگیش هم همان رل را بازی کند. یعنی اعمال و صفات برجسته اش را مرور می کند. شاید.....

پ.ن: به امید خدا اگر گذارم به ولایت افتاد تصمیم دارم تصاویری از قبرستان و به خصوص  قبر تنهای کنار  جاده خاکی روی تپه شمالی روستا بگیرم و روی وب بگذارم یادگاری . باشد که رفتگان را موافق افتد و دعایمان کنند.

 

پ.ن:از این به بعد هر کدوم از دوستان  که هوس نشر احساسات خودشون روی عرصه مجازی دارند به خودشون زحمت داده و وبلاگشان را به روز کنند. دیگه از این لطفا نداریم ها... !!!

گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش بستانم... ترسم که دل قاضی ببری

و من چهار پنج کلاس بیشتر درس نخوانده بودم که گفتند  قرن چهار پنجمی است...

دقیقتر بگویم 492-525 هجری قمری را نفس کرده است.

بوی انالحق می دهد ولی حلاج هم نیست و شاید هست!

ناله هایش را از پیچ  این تاریخ کمی از دوردست ها می شنوم .  نه که فکر کنی  چون به دارش آویختند و پوست بدنش را کندند و جسدش را با بوریای آلوده به نفت  سوزانیدند تب دار گشته و ناله می کند!.

ناله تب دار او گوش و هوش انسانی ام  را  خطاب می کند: آتش بزنم بسوزم اين مذهب و كيش/ عشقت بنهم به جاى مذهب در پيش / تا كى دارم عشق نهان در دل خويش / مقصود رهم تويى نه دين است و نه كيش

واژه هایش آشنایند : «کجاست محرم رازی که یک زمان ....دل شرح آن دهد که چه دید و چه ها شنید.»

شیخ بگو! نکند تو هم برگردی دم آخر بگویی "هر که را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند" خسته ام از این نگفتن ها!

«و اى عزيز بدان كه افعال خداى تعالى دو قسم است: ملكى و ملكوتى. اين جهان و هر چه در اين جهان است، ملك خوانند و هر آنچه در آن جهان است، ملكوت خوانند و هر چه جز اين جهان و آن جهان باشد، جبروت خوانند، تا ملك نشناسى و واپس نگذارى به ملكوتى نرسى و اگر ملكوت را نشناسى و واپس نگذارى به جبروت نرسى!»

و این بار من ناله می کنم: شیخ پیچیده سخن می کنی!

« اى دوست عاشقان را دين و مذهب عشق باشد بلكه دين ايشان جمله معشوق بود، نه آنكه تو او را مجازى شاهد خوانى، هر كه عاشق خدا باشد جمال لقاءالله مذهب او باشد.»

-خبر 20:30 تیتر می گوید و رد می شود! بمب گذاری و عملیات انتحاری  و خون ریزی امروز در دمشق. در بحرین  و ویرانی قبر صحابی پیامبر (ص)....شیخ خسته ام از مسلمان ها. لقاء الله را همه یک جور معنی می کنند.دین نقش ها گرفته.

به مرز اعتراف می رسم که شیخ  از دین چیزی  نمی فهمم!

از جهل من هم می ترسد  که تاکید می کند: «اگر مذهب مرد را به خدا رساند او اسلام است.» اما پشت بند همين اعتراف به زيبايى مى افزايد: «... و اگر هيچ آگاهى ندهد نزديك خلق از كفر بدتر است و اسلام نزد روندگان آن است كه او را به خداى رساند و كفر آن است كه طالب را منعى و تقصيرى بازآيد كه از مطلب باز ماند، طالب را با نهنده مذهب كار است نه با مذهب:آتش بزنم بسوزم اين مذهب و كيش/ عشقت بنهم به جاى مذهب در پيش / تا كى دارم عشق نهان در دل خويش / مقصود رهم تويى نه دين است و نه کیش.

شیطنتی می کنم جمله خودش را به خودش پاس می دهم: «.دریغا عشق فرض راه است همه کس را.دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این کلمات تو را حاصل شود!»

عشق به هم نوع را می فهمم. دوست داشتنی تر از این بشر مگر هست.آری من می فهمم این را!! از کشفی که کرده ام مشعوفم! آه همین موجودات دوست داشتنی. امروز لبخندی به لب دوستم کاشته ام. دچار یاس شده بود. از این یاس ها که از نرسیدن هاست. گله می کرد اززندگی که چرا  بر وفق مراد نیست. و من بعد کلی وراجی کردن و صغرا کبری چیدن خندانده بودمش. آری من بار ها درک کرده ام عشق و دوستی را.

از نگفته هایم برایش می گویم و شکوه ها می کنم  که من .. بر "من" و بر  عشق ورزی ام خرده می گیرد:  «.در عشق قدم نهادن، کسی را مسلم شود که با خود نباشد، و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جزاو رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند... کار طالب آن‌ست که در خود، جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است، بی‌ عشق چگونه زندگانی؟»

«.گر عالم قلم و حبر و کاغذ دوست دارد نتوان گفت که بهمگی عاشق علم نیست.هر که خدا را دوست دارد لابد باشد که رسول او را که محمد است دوست دارد و شیخ خود را دوست دارد و عمر خود را دوست دارد.از بهر طاعت نان و آب را دوست دارد که سبب بقای او باشد و زنان را دوست دارد که بقای نسل منقطع نشود و زر و سیم دوست دارد که بدان متوسل تواند بود به تحصیل آب و نان و الخ..»

شیخ برایم یک مانیفیست مطالعه ای رقم زده و گفته: عشق بر سه گونه است: عشق کبیر.عشق میانه و عشق صغیر.عشق صغیر عشق انسان  به خدا.عشق کبیر عشق خدا به انسان و عشق میانه  عشق انسانها به یکدیگر است. و از همه هیجان انگیز تر اینکه در فکر و اندیشه  شیخ عشق انسان هابه یکدیگر بزرگتر از عشق انسان به خدا و نه خدا به انسان است. عجیب !

پ.ن 1: «هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتن. ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود، و چیزها نویسم بی خود که چون وا خود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت...حقا و به حرمت دوستی که نمیدانم که این که می نویسم راه سعادت است که میروم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمیدانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟ کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی. چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت. و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید، و هر چه نویسم هم نشاید، اگر هیچ ننویسم هم نشاید، اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید، و اگر این واگویم نشاید، و اگر وانگویم هم نشاید، و اگر خاموش شوم هم نشاید!» "عین القضات همدانی"

پ.ن2: دوست دارم بیشتر بفهمم این قاضی عاشق ( عین القضات همدانی ) را!