چقدر از نیم رخ برایم آشناست!! این خدیجه است، از پشت به شانه اش می زنم؛ یکه می خورد!!!پیش خودش فکر کرد این مزاحم کیست از صندلی پشتی تاکسی! به قیافه ام زل زد عینکم را که درآوردم تازه مرا شناخت! بعد از خوش و یش متوجه قیافه زنانه او شدم ولی هرچه دنبال انگشتر در دستش گشتم ندیدم دلمو به دریا زدم و گفتم: تبریک میگم ازدواج کردی!؟؟ لبخند تلخی زد و گفت: تازه طلاق هم گرفته ام!!!

جا خوردم انتظار چنین جوابی را نداشتم، دنبال جمله ای مناسب حالش می گشتم که خودش پیش دستی کرد:یک سالی می شود که ازدواج کردم و یک ماه هم هست طلاق گرفتم. انگاری دلش نمی خواهد من سئوال کنم او جواب دهد؛ ادامه می دهد: دروغگو بود؛ بیماریش رو از من پنهان کرده بود. منم یک کلمه گفتم طلاق!! پرسیدم بیماریش چی بود، گفت: مرض خاص استخوانی داشت، گفتم: صعب العلاج بود؟ کشنده بود؟ چه مدلی بود؟ گفت: چیز زیادی از بیماریش نمیدونم ولی همینقدر میدونم که کشنده نه ولی صعب العلاج بود. گفتم: تو این یک ساله هیچ عشق و علاقه ای بهم نداشتید که مانع طلاقتون بشه؟ ابروهاشو گره کرد و گفت: عشق کیلویی چند؟! ببین زهرا فرض کن اگه من یه همچین کاری می کردم مریض بودم و بیماریم رو از شوهرم پنهون می کردم اون چیکار می کرد؟؟ جامو با اون عوض کردم گفتم خدیجه  مطمئن باش اون یه مرده و به پات نمی موند! توام مثل یه مرد تصمیم بگیر. خوب معلومه یه مرد تو این شرایط چیکار می کنه!! طلاقم میده منم طلاق دادم.

خدیجه در سراسر این گفتگو لبخند تصنعی تحویلم میداد! اصرار داشت هم بازی و هم محله ای قدیمی اش باور کند او خیلی خوشبخت است و ذره ای در تصمیمی که گرفته بود شک نکرده...غافل که من چشم هایش را می خواندم! می دیدم که آن دو چشم غمزده اش می خوانند"همچو آن رقاصه هندو بناز   پای می کوبم ولی بر گور خویش". او می خندید و من از سراسر فهمی که با حرفهایش به خوردم می داد فقط چشم هایش را می فمیدم و چشمان زنی را که مردانه تصمیم گرفته بود.

با "مرد" بودن یک زن مشکل دارم... البته نه مردی به معنای مثبت آن، مردی در معنایی قرین به صفاتی چون بی معرفتی و بی وفایی!!

تمام مردان مخاطب این وبلاگ ببخشند اگر این صفت ها را ویژه مردان خوانده ام، جامعه ما برخی صفت های رذیله را مختص مردان و البته برخی صفات(مثل حسادت ها و خاله زنک ها و غیره) را مختص زنان می داند.و البته من به ضرس قاطع نمی توانم مرز بین این دو دسته از صفات رذیله مردانه و زنانه را از هم تفکیک کنم ولی شاید بتوان همین تفکیک عرفی را تا حددودی علمی هم دانست.

و این فقط تمام ماجرا نیست، زیاد دیده ام و دیده اید زنانی را که استحاله شده اند؛ زن هایی مثل خدیجه زیادند، مثلا زن هایی که در محیط های مردانه شاغل اند همواره در جدال بین زنانگی و مردانگی اند. در برخی خوی مردانگی شده است خوی کارمندیشان -و باز امیدوارم دچار تفسیر باژگونه و معوج از تعریف خوی مردانگی نشده باشید باز هم منظورم معنای دوم و منفی از صفات مردانه است-یعنی تصور کنید زنی را که خوی منفی مردانه مثل قدرت طلبی ایضا شده است در خوی و خصلت های منفی زنانه مثل حسادت دست و پاگیر!! زنی که مردانه نامردی را به جا می آورد و زنانه خاله زنک بازی در می آورد و خلاصه کسی را در مقابلش باشد را کله پا می کند...

من مشکل دارم با "مرد" بودن یک "زن". زنی که مردانه تصمیم می گیرد با دردهایی مواجه است که روح یک زن دیگر فقط می فهمدش!!! زنی که با خصلت های مردانه الینه شده است در یک جمله " روحی مشوش است که شبی بی خبر ز خویش" هویت خود را باخته است در سمومی که میوزد و توهمی که می گوید مرد بودن برتر است.

پ.1: راستش را بخواهید داشتم "قیدار " رضا امیرخانی را می خواندم، خیلی شخصیت باحالی داشت این "قیدار". از آن جوگیری های یک هویی ام به سراغم آمد خواستم "قیدار" گونه رفتار کنم دیدم نمی شود تو رو دربایستی این همه حرف هایی که در بالا زدم ماندم!!!!

این تیکه "قیدار" رو داشته باشید:

قیدار سرش را می گیرد به سمت شهلا و به ابروهاش گره می اندازد و اخم می کند. بعد آرام می گوید:

-زیاد تو زندگی خطا کرده ام، خیلی بیشتر از تو؛ برای همین با آدم خطاکار راحت ترم. آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده...

این حرف سنگین است... خودم هم می دانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتن آک بند در آمد، فلزش معلوم می شود، اما فلز خطا کرده رو است، روشن است... مثل این کف دست کج و معوج اش پیداست.از آدم بی خطا می ترسم، از آدم دو خطا دوری می کنم، اما پای آدم تک خطامی ایستم...با منی؟

شهلا وسط گریه لبخند می زند و سر تکان می دهد:

_با توام

نمی گوید با شما... می گوید "با تو"..

پ.ن پی نوشت: می خواستم به خدیجه بگویم نگاه کن "قیدار" پای "شهلا"ی خطاکارش ایستاد . خوب قیدار هم مرد بود؛ اما ترسیدم بگوید : ول کن بابا اینا مال قصه هاست...( به شخصه قبول دارم که همیشه اینگونه نیست )

پ.ن پ.ن پی نوشت: هی داشتم فکر می کردم آخه تیتر چی بزارم که...دیدم یک دوست ادبیاتی خوانده ام شعری زیر لب زمزمه می کند، سمیرا با خوی زیبای دخترانه می خواند : 

یکی پرسید اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه می نویسم:

برای او که باید باشد و نیست...!

و من به چشم دخترانه ام دیدم آوای نهفته در شعرش و سمفونی که  داشت با چشم و قلب و زبانش می نواخت ...

آوای خوش هستی را در شعر یک "زن"، زنی که خودش بود...